روزهایی که عشق نفرت زایید

این روزها همیشه هستی. در این 5 سال روزی نبوده است که در آن حضور نداشته باشی. خسته ام کرده‌ای. آن روزها که بودی، که حضور واقعی داشتی، اینگونه نبودی که در این 5 سال پس از مرگ‌ات. ای کاش هیچوقت از آن ِ من نبودی. کاش شده بودی حسرت زندگی‌ام، عشق از دست رفته‌ام. کاش می شد این روزها بگویم که مردی بود که روزی روزگاری، سالیان سال پیش، به او عاشق بودم. مردی بود که می خواستم‌اش، که نشد داشته باشم‌اش. کاش می شد مثل همه اینها که اینجا، در این فضای مجازی، در فراغ معشوق می نالند، من هم بنالم و مویه کنم. کاش آرزویی بود محال، نه نفرتی هر روزه. 5 سال است که از پس آن 15 سال ِ با هم بودن رفته‌ای و حسرت زنده بودن‌ات، اگرچه دست نایافته، را به دل‌ام گذارده‌ای. شاید اگر بودم و بودی و با هم نبودیم این همه نفرت، این همه کینه، مرگ نمی‌زایید. برو. برو و رهای‌ام کن. تلخ‌ام می‌کنی. برو و بگذار همه بودن‌ات را فراموش کنم. بگذار گمان کنم که هیچگاه نبوده‌ای و برای نبودن‌ات، نداشت‌ات، غصه بخورم.

اینک من، اینک هیچ

«پندار»هایم را گرداگرد خود به زانو نشاندم، صدها «من» به گرد‌ِ من. چشمانم را به روی «من»‌ها بستم، ماشه را چکاندم و چرخیدم و چرخیدم….

دارایی‌های ملت ایران

من: یارو گفته «من نیز به دارایی‌های ملت ایران اضافه شده‌ام» !!!!!!!!!!!!

دخترم: خب اینکه خیلی خوبه. می شه بفروشیم‌اش به یه ملت دیگه؟؟؟

من و آنا 4

23 سال پیش در چنین روزی ترا دیدم. باید از کوه پرتت می کردم. حیف!

من و آنا 3

زن بودن من، همه در آغوش تو معنا می یابد و بس…

من و آنا 2

ای مرد! از زن حرافی که مدتهاست ساکت شده است، بهراس!

من و آنا 1

تو این مملکت یه زن تنهای اهل کار، از نگاه مردا یا مزاحمه یا جن.ده!!!

تولدت مبارک رفیق

گاهی اینجوری می شه. گاهی درست وقتی که فکرش رو نمیکنی و انتظار بهترین اتفاقای زندگی ات رو داری بدترین ها رو می بینی. مونده تا این چیزایی که میگم رو تجربه کنی. مونده تا بفهمی چه ساده می شه گذشت یا آزار داد. مونده تا بفهمی اگه از چیزی نگرانی باید به زبون بیاری وگرنه طرفت علم غیب نداره تا اینا رو بفهمه. مونده تا بدونی تو ام یه طرف قضیه ای، نه اون آدمی که همیشه محاکمه می کنه. مونده تا یاد بگیری وقتیکه فکر می کنی طرفت بی خیالی طی می کنه راست و حسینی بهش بگی ” هی یارو من نگرانم”. می دونی دلم واسه یه روز بی مرافعه و محاکمه لک زده. یه روز که فارغ از دیروز و فردا فقط بشینم و حال کنم و کسی هی بهم نگه تو این کار رو قبلا کردی چون احمق بودی، چون نمی فهمیدی چون به …  نبود. دلم لک زده واسه اینکه یه روز، فقط یه روز، اونی که دوسش دارم بگه ببین  بیا همین یه ساعت رو خوش باشیم و بیا همین یه ساعت دردت رو بذار زمین و آروم یله بده و فکر کن از اول هیچ دردسری نداشتی. بیا همین یه ساعت بذار من شونه تو باشم نه شونه ای که مدام داره بهت سرکوفت می زنه، شونه ای که ازت نمی پرسه چرا، فقط بهت می گه آروم باش.
حق داری شاید. دنیا هنوز به نظر تو ساده تر ازاین حرفاست. هنوز کلی راه جلوته و کلی قله که به گمونت به طرفه العینی تسخیرش می کنی. اما کاش همه شو تسخیر کنی و بد نیاری.
راستش تو زندگی خیلی وقتا رنجیدم و هیچی نگفتم، چون یاد گرفتم که رنجها همیشه زودتر از خوشیها فراموش می شن، کاش همه این رو می فهمیدن ولی انگار کسایی هستن که همیشه می خوان رنجهای من رو به رخم بکشن و به یادم بیارن….

بالاخره خونه!

هر روز همین شکلیه. از صبح که بیدار می شم به اون همه کاری که دارم فکر می کنم و از همون اول صبح خستگی ام شروع می شه. در طول روز در کنار اینکه کارهایی که باید بکنم رو انجام می دم، دائم در حال فکر کردن به مشکلات قبل و حال و بعدم هستم و سعی می کنم هم زمان اونها رو هم حل کنم. خب راستش خیلی وقتا راه حلام لحظه ایه، فرصت نمی کنم به عواقبش فکر کنم فقط باید جابجایی های لحظه ای رو انجام بدم تا بتونم از یکی از صدها فکر روزانه خلاص بشم. شب وقتی می خوام به خونه برگردم اینقدر خسته ام که فقط به خونه و رسیدن فکر می کنم. وقتی اتوبوس یا تاکسی نیست، وقتی سرم درد می کنه، وقتی خسته ام، وقتی ترافیک در حد بد و بیراه گفتنمه، فقط آرزو دارم به خونه برسم.

تازگیا بالاخره یه چیز رو فهمیدم و اون اینه که تاکسی باشه یا نه، سردرد داشته باشم یا نه، ترافیک باشه یا نه؛ اگه زندگی روال عادیش رو طی کنه دست آخر می رسم خونه. آخرِ همه این خستگی ها و دردها و کلافگی ها خونه است. و درست وقتی می رسم لبخند روی لبم می شینه که “آخیش بالاخره خونه”. اون وقته که می فهمم همه حرص و جوشی که خوردم بی ربط بوده و من دیر یا زود به خونه عزیز و دوست داشتنی ام می رسیدم و اون موقع است که می تونم یه چای برای خودم بریزم، روی مبل لم بدم، با دخترم حرف بزنم و چند لحظه ای فقط به آرامشی که بهش رسیدم فکر کنم.

خب زندگی کلش همینه. همه دوندگی ها واسه اینه که آخرش به اون خونه آخر برسم. گیرم اون خونه آخر تنگ، سرد و تاریک باشه اما به هر حال اسمش خونه است. خونه ای که فقط و فقط مال خودمه و می تونم قرنها توش لم بدم و به هیچ چیز فکر نکنم. پس راهم رو می رم تا بالاخره بهش برسم. یعنی می شه زودتر برسم؟!

من اصلا رای هم داده بودم؟

این روزها به خودی خود کسل کننده و مرگ آور است. این روزها بعد از گذشت 5 ماه هنوز نمی تونم از خودم بنویسم، هنوز دلم نمی آد غصه های خودم رو بگم. اما به خوبی می بینم که این کینه و عداوت در من بدل به نوعی حسرت شده و تبدیل به چیزی شدم که برای خودم هم غریبه است. دائم حسرت نداشته ها و از دست داده ها رو می خورم. حالا که رای ام گم شده (رای ام؟؟ کدوم رای؟ دیگه داره باورم می شه که انگار چنین چیزی از روز ازل وجود نداشته!!) در هر جای کوچه و خونه و خیابون به دنبال همه چیزهایی که قبلا هم گم کرده بودم می گردم. به دنبال تحصیل ِ نکرده ای که سهمیه بندی ها نقطه پایانی بر اون بود، به دنبال خونه نداشته ای که از ما بهترانی بودند که صاحبش شوند، به دنبال رفاه و آسایشی که دیگرانی دزدیدند تا آرام تر باشند، به دنبال خانواده ای بی تنش و آرام که این بی عدالتی ها و فساد اجتماع به یک اضطراب دائمی بدل اش کرد. این روزها فقط حسرت می خورم. به آینه که نگاه می کنم فقط می شمرم، خطهایی رو می شمرم که فقط در همین یک سال اخیر اضافه شده، آثار پیری که دیگه در صورتم جاخوش کرده ان، موهایی که دیگر حتی حوصله رنگین کردنشون رو ندارم. شبها که می خوابم، که نمی خوابم، زخمهای روحم را می شمرم، پیری های زودرس روحم را. خوب که نگاه می کنم روح یک پیرزن 100 ساله فرتوت رو دارم که همه وجودش حسرت روزهای از دست رفته است. و این می شود که مدام غر می زنم، غر می زنم و غر می زنم….